لَمَحات

دمی پیدا و دیگر دم نهان است

آخرین نظرات

  • ۲۱ مهر ۹۶، ۱۴:۴۳ - اشک مهتاب
    :)

۷۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است


در بوسهای ندانسته

روحم به دهانِ او چکید

 

ای سیبهای ناتمام

اگر شما را برسانم

روحِ مرا پس میدهید؟

 

30 شهریور 1395

۰ نظر ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۲۸
محمدحسین توفیق‌زاده


یک ماه گذشت.

بی کم و کاست.

از آن جمعه. که کاش رفته بودم قلات.

مست می‌افتادم دیگر. نمی‌فهمیدم دیگر. هرچند، فرقی نمی‌کرد. آخرش در باز بود. مثلِ از اولش.

 

چه گذشته بر من؟ بیش از پانصد نخ سیگار. بیش از پنجاه صفحه نوشته. سی روز. سی منگیِ بیداری و یادآوری. سی فکرهای قبل از خواب. سی روز تلاش و سی روز ناامیدی. سی روزِ ناهموار.

 

دیگر حتی نیستی. این را کجای کدام تکۀ دلم بگذارم؟

 

سنگین. سرخورده بودم، ناامیدی از سرخوردگی زایید. سنگین‌تر شدم. غرق‌تر می‌شوم. این خطرناک است.

 

چاره‌ای جز دیدن ندارم. همه‌جا را و همه‌چیز را می‌بینم. کسی باشد همراهم یا نباشد، مکان‌ها به من حمله می‌کنند. ناگهان زبانم می‌بُرد. خودم هم می‌بُرم. و تا گُم نشوم، نمی‌توانم ادامه بدهم.

 

همیشه برای رفتن منتظر ایستاده‌ام.

 

تنها خندیدن محال است.

 

هنوز هم دری که بسته نمی‌شود ترسناک است.

 

ناامید ام. ناامیدم کرده‌ای. اما دیگر مهم نیست. نه چون مهم نیست. فقط چون چاره‌ای نیست.

 

۲۹ شهریور ۹۵

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۳
محمدحسین توفیق‌زاده


اتفاقی نیست

که نیستی

 

16 شهریور 1395

۳ نظر ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۱
محمدحسین توفیق‌زاده


 

نوشتنِ داستان نیازِ مرا به نوشتن برآورده نمی‌کند. نیازِ من به نوشتن، بسیار صمیمی‌تر از کارِ نویسندگی است. کارِ جدّیِ عبوسِ مداوم. تنها با نوشتن از خودم این نیازِ درونی برآورده می‌شود.

 

ناگزیریِ نوشتن دو گونه است: یکی ناگزیریِ عادت و دیگری ناگزیریِ نیاز.

کسی که به نوشتن عادت می‌کند، دیگر نمی‌تواند ننویسد؛ اما کسی که به نوشتن نیاز دارد، ننوشتن بیمارش می‌کند.

آن که عادت دارد، ننوشتن به‌شکلِ وقفه بر او نمایان می‌شود و فقط جای خالیِ خودِ نوشتن را احساس می‌کند (اگر بتواند احساس کند)؛ اما آن که نیاز دارد، ننوشتن برایش یک زخم است ،و هر لحظه که می‌گذرد، خونِ زیادی از دست می‌دهد.

نوشتن برای اولی کاری ست کردنی؛ ولی برای دومی، التیام است و درمان.

هر دو در لحظۀ نوشتن تنها اند؛ ولی دومی همیشه تنها ست و تنها با نوشتن خودش را بازمی‌یابد.

نوشتنِ اولی، نوشتن از دیگران به دیگران است و نوشتنِ دومی، نوشتن از خود به خود.

 

پس اگر می‌گویم داستان‌نوشتن از پسِ نیازِ من برنمی‌آید، از این جهت است که نوشتنِ یک نیازمند، دردمندانه و خودپسندانه است. کسی جز خودم، وقتی مداد را برمی‌دارم و می‌نشینم روبه‌روی کاغذِ سفید، به یاریِ دلم نمی‌آید. دلم که عینِ خورشید می‌سوزد و می‌سوزاند ام.

 

چیزی از بوبَن می‌خوانم: «رابطۀ عاشقانه ارتباطی توأم با جنگ و سوداگری میانِ دو جنسِ زن و مرد است؛ یا به عبارتِ دقیق‌تر، رابطۀ عاشقانه وجود ندارد چون عشقی وجود ندارد ،و عشقی وجود ندارد چون به غیر از تلخ‌کامی چیزی وجود ندارد؛ تلخ‌کامیِ حاصل از این حقیقت که دنیا به تمامی از آنِ ما نیست.» و ادامه می‌دهم تا می‌رسم به این جا که «عشقِ طبیعی‌ای که در نهادِ آدمیان است عشق نیست؛ بلکه صرفاً تصویرِ آبِ گِل‌آلوده‌ای است که در آینۀ وجودشان افتاده است: اشتراکِ ناپایدارِ منافعِ دو تن و آمیزه‌ای از جنگ و سوداگری است.»

این تکه از «رفیقِ اعلی» را اگر پایۀ نوشتنِ امروزم قرار دهم، کارِ خطیری کرده‌ام.

 

نوشتن از حِرمان و ناامیدی، دلی زخمی می‌طلبد؛ دلی که در سینۀ من هست ،و به جای خون، در هر تپش، زخم را به سراسرِ تنم می‌فرستد. از این‌جا ست اگر می‌گویم: «من زخمی نیستم؛ من، خود، زخم ام.»

 

بارها از عشق و حِرمان و ناامیدی نوشته‌ام و پیش از این، شاید حداکثر سه بار این‌چنین ناامید بوده‌ام؛ ولی یادم نمی‌آید که پیش از این هرگز با پیراهنِ خونی نوشته باشم.

 

همیشه چیزهایی را می‌دانم و همیشه آسیب دیده‌ام. می‌دانم که آدم محدود است به تن ،و تن محدود است به زمان و مکان؛ اما همیشه فریبِ جاودانگیِ روحم را می‌خورم و عاشق می‌شوم. یعنی چه عاشق می‌شوم؟

 

عاشق می‌شوم یعنی به دیگری اجازه می‌دهم روحِ جاودانه‌اش را به روحِ جاودانه‌ام بدوزد. یا دستِ‌کم چشم‌های جاودانه‌اش را به روحِ برهنه‌ام بدوزد. یعنی خیره می‌شوم و اجازه می‌دهم دیگری هم خیره شود. عشق یعنی همین. خیرگیِ بی‌گزند. خیرگیِ بی‌سؤال.

 

عاشق می‌شوم؛ اما یعنی چه؟ مگر به محدودیت آگاه نیستم؟ مگر نمی‌دانم فردایی هست که تمامِ واژه‌های زهرپرورده را در جعبۀ کوچکی نگه داشته است؟ مگر نمی‌دانم که دلِ کوچکم میانِ دو انگشتِ فردا و دیروز است؟ چرا. همه را می‌دانم ،و با این همه، باز و باز عاشق می‌شوم.

 

نکته این‌جا ست که این همه را هرگز فراموش نمی‌کنم؛ بلکه نادیده‌شان می‌گیرم به امیدِ آزادشدنِ روحم و پالودنِ واژه‌های فردا. عشق یعنی همین. امیدبستن به لحظاتِ بی‌سؤال‌وجوابِ فردا. یعنی امیدبستن به چیزی که نیست. امیدبستن به یک جای خالی. به یک هیچ .و سال‌ها ست دم‌خورِ ناامیدی ام.

 

می‌پرسیدم از کسی: «آیا ناامیدی در ذاتِ عشق است؟» و حالا می‌دانم که هست. که اگر عشق، جسمی است معلق میانِ سوداگری و جنگ، میانِ «کشتنِ بدونِ‌کشته‌شدن» و «بردنِ بدونِ‌بازنده‌شدن»، پس این جسم اگر بویی داشته باشد، همان ناامیدی ست. پس عاشقِ شکسته، کسی ست میانِ فرمانده‌ای که شکست می‌خورد و سوداگری که ضرر می‌کند.

 

اما همۀ این‌ها که چه؟ وقتی که این‌ها را می‌دانم، دیگر به چه کارم می‌آیند؟

 

عاشق می‌شوم؛ چون همان‌طور که او می‌گفت، عاشقِ عشق ام؛ اما به قولِ بوبَن، عشق چیست؟

 

عشق نوزادِ روح است .و روحِ من از آن دسته ارواحی ست که همواره آبستنِ عشق اند؛ یا دستِ کم، در آرزوی آبستنی و زادن. آرزوی مقدّسِ مادرشدن و پروردن. پس عاشقِ پروردنِ چیزی درونِ خودم ام. اما برای که؟

یک مادر، چه سودی می‌برد از پروردنِ نطفه‌ای زیرِ دلِ تپندۀ خودش ،و سپس رهاکردنِ آن پارۀ دل در جهانِ سِفت؟

آیا آرزوی مادرشدن هم وقتی محقَّق شود، مثلِ تمامِ آرزوهای محقَّقِ هستی، به توده‌ای گَند و مصیبت‌بار از نیستی تبدیل نمی‌شود؟ چرا.

این پارۀ دلی که خودم از لحظاتِ سختِ آبستنی و زادن به سلامت عبورش داده‌ام .و حالا می‌بینم‌اش که می‌ایستد، راه می‌رود، می‌دود، ناپدید می‌شود.

چه می‌ماند از من جز اندوهی آبی و بی‌کران؟ جز ناامیدیِ موّاج؟


دریای عشق ساحلی بیش نیست.

 

15 شهریور 1395

۰ نظر ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۰۹
محمدحسین توفیق‌زاده


دیگر نمی‌خواهم تو را ببینم

می‌خواهم مرا ببینی

 

تمامِ نورم را جمع می‌کنم

تا وقتِ تباه را

 

11 شهریور 1395

۰ نظر ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۴۸
محمدحسین توفیق‌زاده



 

بیرون‌رفتن فریب است. مثلِ آرزوکردن.

 

-

 

برای دردهای تازه‌شروع‌شده، نمی‌توان نهایتی تصوّر کرد.

 

-

 

- توسّل کن.

- به چه؟

- به هرچه.

- برای چه؟ برای رهاشدن؟

- نه. برای فراموشی.

- برای به‌جواب‌رسیدن؟

- نه برای نابودکردنِ سؤال.

- بیزارم از توسّل به هرچه.

 

-

 

بعضی وقت‌ها از گفتنِ بعضی‌حرف‌ها به بعضی‌ها پشیمان می‌شوم. انگار دارم غرق می‌شوم و به هر چیزی چنگ می‌زنم. انگار دارم خودم را از دست می‌دهم. مثلِ هدررفتنِ آب توی آن اولین نمایشنامه‌ای که نوشتم؛ همان که هیچ گنجشکی در آن نمی‌مُرد .و معنی‌اش بی‌مرگیِ من، یا همان ترسم از مرگ بود.

 

-

 

شلوغی، فراموشی می‌آورد.

حتی وقتی با تو کنارِ تو بودم هم فراموشی بود.

آن موقع خودم را.

در شلوغی هم خودم را.

با این تفاوت که آن موقع تو بودی، حالا نیستی.

 

8 شهریور 1395

۱ نظر ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۷
محمدحسین توفیق‌زاده


 

رنگِ آبیِ آنلاین آزارم میدهد.

دلم برای یک انتظار تنگ شده.



دلم میخواهد نباشم تا نتوانم دردی تحمل کنم.

 

8 شهریور 1395

۲ نظر ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۱
محمدحسین توفیق‌زاده


مدت‌ها از آخرین باری که چیزی به‌شدّت شخصی را این‌جا نوشته‌ام می‌گذرد؛ اما دیگر بریده‌ام. تابِ این همه کدورت را ندارم.

 

آستانۀ انتخاب. اصطلاحی که دیشب یاد گرفتم. آستانۀ انتخاب. امروز نتوانستم جای خاصی به کارش بگیرم. درحالی‌که مدام در آستانۀ انتخابِ چیزهای متعددی قرار گرفتم. قراری گذاشتم برای استخر. یک انتخاب. قراری برای دیدار با دو دوست. یک انتخاب. پیچاندنِ قرار و استخر. یک انتخاب. خوردنِ غذا. رفتن. نفس‌کشیدن. ناامیدشدن. همه انتخاب.

 

پیش افتاد. نمی‌خواستم به این زودی به دردم برسم. دلم می‌خواست اول فاصله بگیرم نگاهش کنم؛ ولی بیش از اندازه زخمی ام. بیش از اندازه حساس و دایره.

 

ناامید ام. فکر می‌کردم سرخورده‌ ام. ولی نه. ناامید ام. وحشت‌زده ام. محمد یک‌بار دربارۀ پوچی می‌گفت: «حالا که افسردگی و پوچی داره به سمتم میاد به‌شدت می‌ترسم. چهرۀ وحشتناکی داره. پوچیِ عرفانی نیس. یه پوچیِ عینی‌ـه.» حالا رابطۀ من با ناامیدی همین‌گونه ست. یک ناامیدیِ عینی. مثلِ آتشی که روشن شده و مرا به خودش می‌مکد. یا بادِ پاییزی که هر لحظه برگ‌هایم را زردتر می‌کند و مرا می‌مرگاند.

 

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود. هر جا را که نگاه می‌کنم، ناامیدی به‌ام نیشخند می‌زند. این لحنِ هدایت است توی بوفِ کور. چقدر دلم برای خواندنِ بوفِ کور تنگ شده...

 

ناامیدی یک تم است. یا شاید بهتر است بگویم یک افکت است. وقتی ناامیدم، همه چیز روی آن قرار می‌گیرد. همه چیز را با عینکِ ناامیدی می‌بینم. همه چیز رنگِ ناامیدی دارد. دیگر همه چیز نشدنی است. همه چیز ناممکن است. «نا»ی ناامیدی، همۀ «نا»های دیگر را می‌آورد با خودش: نابودی. ناممکنی. ناراحتی. نازایی. ناباوری.

 

چه می‌دانم. از محدودیتِ خودم ناامید ام. از این که یک تن ام و نمی‌توانم بیشتر باشم. از این که تن، محدود به زمان و مکان است. از این که این همه فکر می‌کنم و یک جمله از این افکار به دردِ شکسته‌بندی نمی‌خورد.

 

خودپرستی‌ام را از دست داده‌ام. خودخواهی‌ام را از دست داده‌ام. مدت‌ها ست که این طور ام. از همان وقتی که سیگارکشیدن‌ام شدید شده این طور ام. یک سال -و بیشتر حتی- می‌گذرد که این طور ام.

 

غرورِ تو و ناامیدیِ من. دیواری که ساخته‌ایم از این جنس است.

 

وقتی ناامید ام، مثلِ حالا، پرت و پراکنده ام. نمی‌توانم جایی بمانم. تکیه‌گاهی ندارم. دیگران فکر می‌کنند که تکیه‌گاه، امید است؛ ولی من می‌دانم تکیه‌گاه‌ام چه بوده که حالا نیست .و من این طور و این همه تفاله شده‌ام.

 

آرزومندی. آرزو تکیه‌گاه نیست. آرزو مسکّن است. آرزو درد را از بین نمی‌برد. آرزو آب نیست؛ گه را نمی‌شوید. آرزو پاکم نمی‌کند. آرزو پارچه می‌کشد روی کدورت‌ها.

 

7 شهریور 1395

۱ نظر ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۸
محمدحسین توفیق‌زاده


ارزش‌دادن به هر چیزی، یعنی خالی‌کردنِ آن چیز از ارزشمندی‌هایش؛ مثلِ نگاهِ تشنه به لیوانِ آبِ لبریز.

 

16 مرداد 1395

۲ نظر ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۳۴
محمدحسین توفیق‌زاده



تنبلی. آفتِ تمامِ نیکی‌ها ست. شنیده‌ام که دروغ کلیدِ تمامِ گناهان است؛ ولی کلیدِ دروغ هم تنبلی ست.

 

مترادف‌های تنبل در فارسی، تن‌آسان، سست، هیچ‌کاره اند. همه هم درست اند. نیز، جاهل و کاهل و راحت‌طلب. همچنین در عربی به کسی که پس از عقل‌کردن، حماقت کند طنبل می‌گویند.

 

فردوسی می‌گوید:

تن‌آسان نگردد سرِ انجمن

همه بیمِ جان باشد و رنجِ تن.

 

ترس یا تنبلی؟ کدام مادرِ دیگری ست؟ چون می‌ترسی تنبل می‌شوی یا چون تنبلی می‌ترسی؟

 

داستانی عامیانه هست به نامِ احمدِ لَمتی [تنبل] که در مجموعۀ گل به صنوبر چه کرد کارِ آقای انجوی شیرازی خوانده‌ام اش. جوانی به نامِ احمد که می‌گوید: «تنبل مرو به سایه، سایه خودش می‌آیه.» دخترِ پادشاه را مجبور می‌کنند زنِ احمد شود. دخترِ پادشاه احمد را به کار وامی‌دارد و آخرِ قصه احمد دیگر تنبل نیست.

می‌خواهم مخصوصاً به این قصه بپردازم.

 

ترس از مرگ که همان ترس از زندگی ست، باعثِ خواهشِ تن‌آسانی می‌شود.

 

من وقتی می‌میرم که تمامِ زندگی در من حاضر باشد. بنابراین، آن که خودکشی می‌کند، فقط بی‌صبر است؛ نه تنبل، نه ترسو، بلکه بسیارخواهنده و دلیر.

 

ترس از زندگی. تمثیلی بسازم. کسی که از زخمِ خار بترسد، گلی نخواهد چید. به همین ترتیب، کسی که از حضورِ خودش بترسد، منزوی می‌شود؛ دقیقاً برعکسِ آن چه پنداشته می‌شود که شخصِ منزوی، از جمع می‌ترسد. نه؛ جمع، یادآورِ حضورِ تو ست؛ به‌ویژه اگر جمعِ روشنایی باشد.

 

این که تنبلی و تن‌آسانی را با کسی که جایی لمیده و هیچ‌کاره است تصور کنیم، منحرف‌مان می‌کند. تنبلی وجوهی دارد؛ اما این چه گفتم، به دلیلِ عمومیت و تاریخی‌بودن‌اش، وجهِ غالب است.

باید وجوهِ دیگرِ تنبلی را نشان بدهم.

 

3 مرداد 1395

۱ نظر ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۹
محمدحسین توفیق‌زاده



با دلِ ترکیدهام

دلتنگی هم تمام میشود

مثلِ تمامِ جاودانگان

که مردهاند.

 

29 تیر 1395

۶ نظر ۲۹ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۸
محمدحسین توفیق‌زاده

 

 

 

 

دریافتِ موسیقی
حجم: 5.54 مگابایت

 

متنِ آهنگِ Olvidate de Mi یاسمین لوی:

 

اسپانیولی:

 

Melancolía,

Mi mujer perdida,

Atrapada en las cadenas de su vida,

Prométeme que no perderas jamás

La esperanza de volver a amar,

Igual que me amaste,

Igual que te amé.

 

Olvídate de mí, olvídate,

Llegó el momento de irme,

Olvídate de mí, olvídate,

Que no te mueras conmigo,

Olvídate de mí, olvídate,

Hasta un nuevo encuentro.

 

انگلیسی:

 

Forget About Me

Melancholia

My lost lover

Trapped in the chains of her life

Promise me you'll never lose

The hope to love again

Just as you have loved me

Just as I have loved you

 

Forget about me, forget

It's time for me to go

Forget about me, forget

You won't die with me

Forget about me, forget

Until we meet again

 

فارسی:

 

ملانکولیا،

دلدارِ ازدست‌رفته‌ام،

به دامِ زندگی‌اش افتاد...

 

دلم را قوی دار!

به این که

امیدِ عشقِ دوباره از دست نخواهی داد

عشقی چنان که می‌خواستی‌ ام

عشقی چنان که می‌خواستم ات

 

از یادم ببر، ببر از یادم

رفتن‌ام فرا رسیده

ببر از یادم، از یادم ببر

با من نخواهی مُرد

از یادم ببر، ببر از یادم

تا آن‌هنگام که از نو

یکدیگر را بیابیم

 

ترجمۀ خودم

 

22 تیر 1395

 

۶ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۶
محمدحسین توفیق‌زاده



[فلسفه‌بافی]

 

یکی از هراس‌هایی که بر بسیاری از کنش‌هایت اثر می‌گذارد، هراسِ آغاز است. خودش را به شکلِ سؤال مطرح می‌کند: از کجا شروع کنم؟ چرا این کار را رها نکنم؟ از کجا بدانم بعدش چه می‌شود؟

 

آینده‌نگر. در نگاهِ برخی حکما، دیدنِ پس و انتهای هر کاری، از ویژگی‌های زیرک است. اما آیا آینده‌نگری وجود دارد؟ آیا می‌شود انتهای چیزی را وقتی هنوز آن چیز شروع نشده دید؟

اگر دیدن به معنیِ «دیدن به‌علاوۀ ندیدن» باشد (که در حالتِ واقعی‌اش این گونه است)، پاسخِ سؤالِ بالا نه است. دیدن اگر دیدنِ «لا یَحجُبُهُ شَیءٌ عَن شَیءٍ» باشد، آن وقت است که می‌شود به آینده‌نگری اعتبار داد.

پس آینده‌نگری، چون معنایش دیدنِ چیزی ست که نیست، عملاً منتفی ست .و طبعاً، سؤالِ «از کجا بدانم بعدش چه می‌شود؟» هم منتفی ست؛ چون هیچ‌کس از پیش نمی‌داند بعدِ هر چیزی چیست؛ جز خالقِ آن چیز. تو خالقِ آینده نیستی؛ تو فقط جزئی از آینده ای.

 

تنبلی. تنبلی را این‌گونه ببین: کسی که سرتاسرِ تنِ خودش را همیشه گچ می‌گیرد تا در خطرِ شکسته‌شدِنِ استخوان‌‌هایش نباشد. تنبلی، برآیندِ بی‌اعتمادی و ترس از مخاطره است.

هیچ کودکی تنبل نیست. و فقط نوجوان‌ها تنبل اند.

مثلِ کودکی برخاستن، دویدن، گرفتنِ مورچه‌ای با دو انگشت، و هدیه‌کردنِ آن به یک دوست. این روحیۀ زندگی است. روحیۀ مخاطره و اعتماد به دنیا. روحیۀ پرورش و روحیۀ عشق.

پ.ن: تنبلی یکی از هفت گناهِ کبیره هم هست. شاید چون بر خلافِ تصورِ عام، تنبل هیچ‌گاه تسلیمِ هیچ چیزی نمی‌شود و تلاشِ شدیدی برای تسلیم‌نشدن دارد. و چون تسلیم‌نشدن یکی از گونه‌های حماقت است، گناه است.

پس سؤالِ «چرا این کار را رها نکنم؟» سؤالی ست از سرِ تنبلی و بی‌اعتمادی. فقط وقتی به آب اعتماد داشته باشی تشنه می‌شوی.

 

خط. اگر زمان، خطی باشد، هر چیزی جایی شروع شده و جایی تمام شده؛ اما اگر دایره‌ای باشد چه؟ آن موقع دیگر هیچ‌چیزی هیچ‌جا شروع و تمام نشده؛ بلکه همه چیز در آنِ واحد درحالِ شروع‌شدن و تمام‌شدن است .و به عبارتِ دیگر، هیچ‌چیزی شروع و تمام نمی‌شود؛ بلکه فقط هست. در زمانِ دایره‌ای، علّیت وجود ندارد. نمی‌توانی چیزی را علتِ چیزی دیگر بدانی؛ چون در سیرِ بی‌نهایتِ دایره، هر چیزی هم قبل از خودش است هم بعد از خودش ،و هم علتِ خودش است هم معلولِ خودش ؛و این از علیتِ منطقی بیرون است. می‌پرسی پس در جایی که علیت وجود ندارد، چگونه می‌توان به معرفت رسید؟ می‌گویم با نگاه‌کردنِ همه‌جانبه و با قدرت، معطوف به توصیف و تحلیل. فقط می‌توانی چیزها را توصیف کنی و توصیف‌های متعدد را تحلیل کنی تا جنبه‌های متعددِ هر چیزی را بشناسی؛ اما می‌دانی که در این شیوه، هیچ‌وقت چیزی را نخواهی شناخت. چاره‌ای نیست.

پس اگر این طور نگاه کنی که پایان، قبل از شروع ،و شروع، معلولِ پایان است، دیگر نمی‌پرسی که از کجا شروع کنم؛ چون پاسخ مشخص است: از پایان.

 

 

[یادداشتِ شخصی]

 

فلسفه‌بافیِ بالا برای رهاشدن از هراسِ آغازِ یک داستان نوشته شد. به جز سؤالِ «از کجا شروع کنم؟»، دو مانعِ دیگر را توانستم برطرف کنم؛ اما این سؤال، بنیادین است. پاسخِ «از پایان» خیلی شاعرانه و فیلسوف‌مآبانه و بازیگوشانه است و دور از دسترس. یعنی چه از پایان؟

بگذار ببینم. وقتی می‌خواهم با عشقم حرف بزنم، از کجا شروع می‌کنم؟ جالب است! هیچ‌وقت شروع نمی‌کنم! این نه‌یعنی حرف نمی‌زنم. شروع‌نکردن یک کار، یک چیز است، نکردنِ آن کار چیزی دیگر.

پس یعنی جوابِ «از کجا شروع کنم؟»، «از هیچ‌جا» ست؟

نمی‌دانم.


21 تیر 95


۱ نظر ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۱:۱۶
محمدحسین توفیق‌زاده

I love you; a Graffiti by Banksy


 



این که این عکس را برایت بنویسم، درست‌ترین کارِ من در عالمِ امکان است. پس با صدای بلند بخوان.

 

اثری به این سرشاری که بتواند ناگهان دلت را در خود بگیرد و دلِ گرفته‌ات را باز کند و دلت را مشغول کند و از دل‌مشغولی‌ها رهایت کند، کم دیده‌ام. پس اول از ات می‌خواهم یک عمر به‌اش نگاه کنی. دست بکشی روی چاره‌ها و بیچارگی‌هایش، بعد دستت را فوت کنی (چون احتمالاً دیوار کمی غبار گرفته) ،و دیگر از چاره‌ها و بیچارگی‌هایمان دست نکشی.

.

.

.

عمرمان محدود است ،و اگر نمی‌خواستی بیش از یک‌بار زندگی کنی، هیچ‌وقت این عکس را برایت نمی‌نوشتم.


چیست؟ یک دیوار، یک میله با سایه‌اش، کمی علفِ سبز، یک جملۀ قرمز با سه کلمۀ من، عشق، تو ،و یک ساعت‌شنی با شنِ قرمز که شن‌های ماندۀ بالا، شکلِ قلب گرفته‌اند.


همه‌چیزِ این اثر خیلی پیشِ‌پاافتاده به نظر می‌رسد .و حتی حرفی که می‌زند خیلی دمِ‌دستی می‌نماید. من باکی ندارم از این که توجه‌ات را به چیزهای پیشِ‌پاافتاده یا دمِ‌دستی جلب کنم. خودت بارها برگ‌های دسترس یا سنگ‌های زیرِ پا را نشانم داده‌ای و گفته‌ای: «نگاه!» و من نگاه کرده‌ام و قشنگی‌مان را با همه‌چیز شریک شده‌ایم. اما این اثر، با آن که رویش دست کشیدی و بعد غبارها را فوت کردی، دمِ‌دستی نیست.


چرا. دمِ‌دستی هم هست .و این ویژگیِ اثر است. اما تیزی‌اش را با بریدنِ پوست‌مان تیزتر می‌کند تا مستقیم برود سمتِ دل‌مان. نترس. من این‌جا ام. نمی‌گذارم نکشدمان.




سه کلمه. یک دیوار. یک قلب. گذرِ زمان.


می‌توانی فکر کنی یک اعتراض است بر این که گفتار یک چیز است و گرفتاری چیزی دیگر؛ می‌گویی عشق، اما دلت پایدار نیست.


می‌توانی خیال کنی یک تهدید است. که هی! این که می‌گویم عاشقت‌ام، روزی تمام می‌شود. پس زود باش! و از نگاهی دیگر، این که عاشق تو هستم، تمام خواهد شد. پس زودتر باش!


می‌توانی مقابلش بایستی و بگویی نه! عشقِ من با گذرِ زمان تغییر نمی‌کند. و بعد، بروی یک‌سطل رنگِ سیاه بیاوری بریزی روی دیوار، اثر را پنهان کنی.


اما من می‌خواهم خودم را نشانت بدهم. مرا تصور کن که ساعت‌ها نشسته ایستاده ام مقابلِ این دیوار ،و به آن قلبِ ریزندۀ درونِ ساعت نگاه می‌کنم. به سه کلمه. به میلۀ راست. به ابرها و گیاهانِ دیوار.


به چشم‌هایم نگاه کن. می‌بینی که دیگر در این اثر، نه گلایه‌ای می‌بینم، نه تهدیدی، نه اندوهی حتی. بلکه وجهی شریف از زندگی را حس می‌کنم: یکی‌شدنِ دلِ من با تمامِ زمانِ باقی‌مانده. حتماً تو هم حسش می‌کنی. نه؟ برترشدنِ زمان از خودش؛ اعتلای بودن به بودن‌تر.


و زمانِ گذشته هم دیگر توده‌ای بی‌معنا و غم‌افزا نیست؛ براده‌های دل است. هم‌رنگِ دل. هم رنگِ زمانِ باقی‌مانده. بی‌اندکی‌تفاوت.


می‌دانم که تو از کم‌شدنِ دلِ من و از این چکه‌ها اندیشه نمی‌کنی. همان‌طوری که می‌دانی من از کم‌شدنِ تو اندیشه‌ای به دل راه نمی‌دهم.


اما بیا زیباتر شویم!

سه کلمه. هم‌جنسِ زمانِ مانده و گذشته. هم‌رنگِ دلِ ریزنده و براده‌های ریخته. هر قطره‌ای که از این دل می‌چکد، قطره‌ای از جوهرِ به‌ظاهر خشکِ واژه‌های روی دیوار کاسته می‌شود ،و واژه‌ها آرام‌آرام محو می‌شوند. هر سه مان با هم. هم عشق. هم من. هم تو.


و زمانی می‌آید که با چکیدنِ آخرین قطره، دیگر اثری از من و عشق و تو باقی نیست. تنها آن میله خواهد بود و ابرها و علف‌های بیخِ دیوار ؛و یک زمانِ گذشتۀ قرمز که دیگر فقط زمانی گذشته نیست. برتر شده. با سبکیِ رقصندۀ من و تو و عشق درآمیخته. پس ساعت با خواهشِ شن‌ها می‌چرخد .و دوباره دلی ،و دوباره براده‌هایی. اما این بار دیگر نه منم، نه تویی، نه عشق است. این بار ما ایم که می‌ریزیم. ما ایم که می‌چکیم. ما ایم که می‌رقصیم.

 

۲۶ خرداد ۱۳۹۵

۵ نظر ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۳۶
محمدحسین توفیق‌زاده



یک بار یک چیزی نوشته بودم:

 

«نه. کلاغی که تنش از تکرارِ نه سیاه است.»

 

بازِ بسته [یادداشتِ شخصی]

 


و وقتی این را مینوشتهام، که دقیقاً یادم هست کجای کوچهمان بودم که توی ذهنم نوشته شد، حواسم به کلاغِ ادگار آلن پو بوده. بعد که آن متن را با تصویری از چشمانِ بازِبستۀ کوبریک گذاشتم توی فیسبوک، کسی گفت: «تکرارِ نه بر روی بدنش.» و من که منظورم دقیقاً همین بود، گفتم: «دقیقاً.»

 


هر لحظه جنبهای از این کلاغِ عمرم بر من آشکار میشود.

هراسی ندارم.

 


این پرنده معانیِ نمادینِ متفاوتی در ادبیاتِ جهان دارد؛ اما اغلب با نگاهی منفی به آن می‌نگرند؛ با مفاهیمی چون «پیش‌آگاهی و علمِ غیب، حیله‌گری، سخن‌چینی، بدجنسی، بیماری، پیشگویی، حرص و طمع، شیطان، مرگ، ناپاکی و شایعاتِ بی‌اساس.»

 

باورهای عامیانۀ مردم ایران، حسن ذوالفقاری، ص 913

 



اینک هنوز مرغِ سیاه آن‌جاست

بنشسته بر مجسمه، آن بالاست

من در حصارِ شومِ نگاهِ او

روحم اسیرِ چنگِ سیاهِ او؛

آیا امیدِ بال‌کشیدن هست؟

گوید کلاغ باز که: «دیگر نه

 

ادگار آلن پو، کلاغ، سپیده جدیری، نشر ماه‌ریز

 



حالا این طرحِ گرافیکی را بر این مجموعه اضافه میکنم.


 

۱ نظر ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۴۸
محمدحسین توفیق‌زاده



تمثیلی ذهنم را مشغول کرده. تمثیلی برای ازدست‌رفتنِ کودکی و «خانه» ،و تلاش برای بازیافتنِ آن؛ یک تمثیلِ خیلی ساده و کودکانه و در عینِ حال، پُرتوان و درخشنده:

 

پسری نوجوان، مجسمه‌ای را که در کودکی با آن مأنوس بوده، هنوز هم دوست می‌دارد. اما به همین دلیل، تنها ست و هیچ دوستِ دیگری ندارد.

یک روز، یک پسرِ دیگر، این مجسمه را از او می‌دزدد. پسرِ صاحبِ مجسمه، به‌تنهایی نمی‌تواند حریفِ پسرِ دیگر بشود. پس در تنهایی فرو می‌رود و تنهاتر و تنهاترین و نومیدترین می‌شود.

در این زمان کسی به سویش کشیده می‌شود و به کمکش می‌آید. با هم دوست می‌شوند و برای پس‌گرفتنِ مجسمه، به پسرِ دیگر حمله می‌کنند.

مجسمه را پس می‌گیرند و آرامش برمی‌گردد به حیاتِ پسر؛ اما نه پس از پس‌گرفتنِ مجسمه؛ بلکه از زمانی که این آدمِ تازه به سویش آمد و با او دوست شد.

پسر، مجسمۀ بازیافته را به دوستش هدیه می‌دهد.

 

17 خرداد 1395


۱ نظر ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۷
محمدحسین توفیق‌زاده



هنوز هستند کسانی که

پیراهن‌شان سفیدِ سفید باشد

دندان‌هاشان از تمیزی

و در هر خنده بدرخشد

که بتوانند تو را

بعد از خوردنِ تمامِ آلبالوها بکشند

و بگویند این خون نیست؛ آب‌آلبالو ست

 

هنوز تو هستی

که به این خیالاتِ من نخندی

 

۱۹ دی ۹۴


۰ نظر ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۴۱
محمدحسین توفیق‌زاده



تا گم نشوی

پیدا نمی‌شوی

دستم را ول کن

 

۱۰ خرداد ۹۵

۳ نظر ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۹
محمدحسین توفیق‌زاده



می‌دانم. بی‌دلیل نیست. قضیه کاملاً روشن است. من درحالِ واکنشِ عصبی‌ام. فقط به هزار زور و فریب، دارم رنگِ بی‌خیالی به‌اش می‌زنم. دیده‌ای وقتی دستت می‌رود نزدیکِ آتش یک‌هو چه‌طور می‌پرد عقب؟ من همان‌طور پریده‌ام عقب. یعنی مدام، دارم پرانده می‌شوم عقب .و اسمش را می‌گذارم بلای سفید ،و شوق دارم به آتش. شکلِ آشنایی از حماقت است. یا شاید حالا فقط حالم بد است.

 

 

 

همّت چو بلند شد، همه دردسر است

 

(سوانح، احمد غزالی)

 

 

 

من هم می‌توانم مثلِ دیگران دستم را پایین بگیرم، با نه‌ونیم و ارفاقِ بلاها، ده، قضایا را پاس کنم و مدرک را بگیرم؟

 

 

 

وقتی که خودم را با رفقایم مقایسه می‌کردم، اغلب لبریز از غرور و خودپسندی می‌شدم، اما اغلب نیز خود را منکوب و خوار حس می‌کردم.

گاهی خود را نابغه‌ای فرض می‌کردم و گاهی موجودی نیمه‌دیوانه.

من همیشه نسبت به شادی‌ها و زندگانیِ دوستانم بیگانه ماندم و این چیزی بود که اغلب خود را برای آن ملامت می‌کردم و غمی سر تا پای مرا می‌گداخت

مثل این که من از آن‌ها جدا شده‌ام بدونِ این که امیدی داشته باشم که بتوانم تا ابد به آن‌ها نزدیک شوم،

گویی درهای زندگی بر من بسته شده بودند.

 

(دمیان، هرمان هسه، خسرو رضایی، فصلِ کشتی‌گرفتن یعقوب)

 

 

 

هرچقدر فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر آدم‌های کم‌همّتی اطرافِ خودم دارم. چقدر باید آدم‌هایی را دور بریزم. چقدر در خودم حسِ قدرت می‌کنم. چقدر سنگ‌دلم در این لحظاتی که باید خواب می‌بوده‌باشم از یک ساعت پیش‌ترش.

 

آها. داشتم می‌گفتم که واکنشِ عصبی. [یک تار موی سفیدم را همین الآن از کفِ کله‌ام کندم.] این‌جا سر بزن، آن‌جا سر بزن، همه‌جا سر بزن، همه‌جا دیده شو ،ولی دلت را هیچ جا پیدا نکن. این نسخه‌ای ست که برای من پیچیده شده.

 

 

 

ای قومِ به‌حج‌رفته! کجایید؟ کجایید؟

معشوق همین‌جا ست! بیایید! بیایید!

 

 

۱۱ خرداد ۱۳۹۵



۱ نظر ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۹
محمدحسین توفیق‌زاده



زیرا که راهش به خود،

بر عشق است.

تا بر عشق گذر نکند

-که کلّی، او را فرو گرفته است-

به خود نتواند رسید

(سوانح احمد غزالی)


[یک، دوست‌دخترش را دیده که با دیگری حرف می‌زند. عصبانی آمده سراغِ دو تا حرف بزند. دو قضیه که می‌فهمد (یک خیلی عصبانی است) می‌گوید:]

 

دو      شورِ چیُ می‌زنی؟

یک     این که پای یکی دیگه بیاد وسط.

دو      خب بیاد.

یک     [با فریاد می‌گوید] ینی چی خب بیاد؟ مردک، من می‌خوامش.

دو      اگه آروم مثِ آدم حرف می‌زنی تا بشینم. اگه نه پا می‌شم می‌رم.

 

یک ساکت می‌شود ولی آرام نه.

 

۶ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۴
محمدحسین توفیق‌زاده